ايكاش
مي شكستند
دستهايي كه بوي خون مي دهند و
بيگانگي.
ايكاش
ايكاش
ايكاش !
چشمانم را ميبندم
جنازه ها
روبرويم
رژه مي روند
با سرهايي بريده در دست
و اندامهايي كه
هرتكه
ياد آور جنون شهوت و خون است .
چشمانم را باز ميكنم
كودكاني كه
مي ليسند
لخته هاي خون نشسته بر ديوارها را
با جنوني نگفتني
و تكه تكه ميكنند
اندام پدران و مادرانشان را
بر جاده هاي متروك هيچ پايان .
نه ميتواني ببندي چشمانت را
و نه بازشان بگذاري
اينجا
دنياييست
كه حتي مرگ
رهايت نميكند
از اينهمه بيهودگي
وشكايت
به كدام خدا
كه خوابيده است
و نميبيند
سقوط بشر را
در شاهراه
انحطاط .
کامبیز شبانكاره
تابستان 85
No comments:
Post a Comment